تبليغاتX
آرام


آرام

روی سنگ سرد توالت جاخوش کرده...

من چـمه واقعا؟

چی میخوام ؟

چی رو از دست دادم؟

چیکار کردم من؟

چرا گریه میکنم؟

چرا حالم این جوریه؟

چرا هیچکس نیس؟

چرا چیزی طبق میلم نیس؟

چی منو راضی میکنه؟

چی کمک میکنه آرام باشم؟

بابا لعنتیا جواب منو بدین!!

چرا مثل سابق نیس هیچی؟ چرا مثل سابق نیستم؟


+ تقصیر کیـه؟

+ کی درستش میکنه؟

+ کمک میخوام، کــمــــــک

|سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391| 9 بعد از ظهر|آرام|

این هفته خوب شروع شده :-؟ 

از عوامل مخرب و اعصاب خوردکن تقاضا می کنیم که وارد عمل بشن. همچنان بهتان نیازمندیم، نه اینکه کِرمی چیزی داشته باشما ولی زندگی بدون شما نمک و اینا نداره :|

هرکی میاد آپامو میخونه، از فرداش تو مدرسه فرار میکنه ازم. من آپام مورد داره؟ :|

در وصف بیشعـــورایی که میرینن در زندگی آدم ولی ما بهشان نیازمندیم:

این!

یکم درکتونو به کار بندازین کاملا مشخصه چی به چیه، اون بیشعورا میرینن تو مجرای زندگی آدم، اونم دوتا دوتا! بعدش طی یه سری عملیات ها (:-") همون عنـــای قهوه ای تبدیل میشن به چیزای خوب خوب و تو زندگی مـَن :دی


+ تخیلی نیستش، کاملا با هدف کشیده شده :-"

+ و اینک آرام فعال میشود! نه نه فعّـــــال :-"

+ باز هم همون گشادی ناب...

+ کوشی امیرحسین؟ :|

|یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391| 7 بعد از ظهر|آرام|

نمیدونم این چیزه مزخرف چیه که گاهی دلم میخواد رو همه چی بالا بیارم و به گه بکشمشون، یکی یکی افراد زندگیمو بگام و بکنم تو سوراخ توالت و فشار بدم تا دیگه نتونن از اون تو بیرون بیان، بعدش دیگه با خیال راحت به زندگی خودم برسم.

دوس دارم یقه ی خدا رو بگیرم بکشمش پایین یه چپو راس بخوابونم تو گوشش و چند تا فحش خوار مادر بش بدم و بگم تو گــــه زیادی خوردی که این دنیا رو بدون اجازه ی من آفریدی، حالا دارم برات! بعدشم...

واقعا که چی؟ ها؟ که چی؟ 

دوس دارم این آپو با فشار بکنم تو حلق اونایی که رو اعصابم یورتمه میرن، عین گاو و گوسفند میچرن تو مغزم، بدبختی اینجاس هرچی هم هلشون میدی انگار نه انگار...

 ینی تو دهن همشون... :|

|سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391| 3 بعد از ظهر|آرام|

گاهی خیلی خوبه، یه مداد مشکی برداری، بتراشی، اه لعنتی باز یه گوشش تیز شد. بکشی تو چشت، انقدر بکشی انقدر بکشی بکشی بکشی بکشی که اشکات بریزه پایین، یه تیکه خون میشه، لامصب خیلی تیزه.

نمیدونم چرا دهنم تلخه، یه چیز تلخ احتمالا خوردم، ولی تلخه. ولی بد نیس، میشه تحملش کرد. یه لیوان نوشابه بخوری بخوری بخوری بخوری تا تموم شه، بعدش یخ ـای توشم قرچ قرچ بجویو قورت بدی، حسابی یخ میکنی، تازه جیشت هم میگیره و این میشه تازه اول درگیری من با خودم. هی بپیچی به خودت هی بپیچی به خودت، هی بپیچی به خودت، ولی هرچی هم که بشه دسشویی دوره، نه نه دووووووره... بنابراین تحمل میشه. همه چیز عادیه، زمان مثل همیشه میگذره و تو هیچکدوم از ثانیه هاش صدایی نیس.

خیلی کارا هس، ولی حالِ انجام دادنشون نیس اصن.

همین آپ کردن هم سخته، خیلی. کلا ترجیح میدم بخوابم ولی خب بازم نمیشه یجورایی.

بیخیال همه چی..

+ در نهایت گشادیُ خستگی :|

+ آخ چه حالی میده یه آهنگ واسه چند سال پیشو یهویی پیدا کنی :ایکس محسن چاووشی! عروسِ من! =)))) پر از خاطره و خل بازیه! ربط داره به آرامی که مال چند سال پیش، چند نسل پیش، چند زندگی پیش بوده :ایکس



|چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391| 8 بعد از ظهر|آرام|

عُقـَم میگیره از چیزایی که تو میخوای و من نمیخوامشـون.

فقط دوس دارم بفهمی چه حسّی دارم، دوس دارم وایسم و هرچی که تو دلمه رو بهت بگم، چون تو حق نداری نادون و سرخوش باشی. حقت اینه که بفهمی، نفهم! خودت میدونی چی کار کردی، نه؟ یه دل که توش پر از عُقدَس و این فقط باعث میشه که یه خط گنده بکشم رو اسمِت.

و فقط اینکه من از دُنیام خطِت میزنم، چون من عُقـَم میگیره از چیزایی که تو میخوای و من نمیخوامشـون :|


+ واقعا دیگه جایی نداری!


|شنبه نهم اردیبهشت 1391| 11 بعد از ظهر|آرام|

MiSs-A